
نمیدونم چرا تعجب کرده بود موقع عکس گرفتن.
البته از دنیای تجرد؛ مبارکاش باشد انشاالله. 

آخوند روی ویلچیر ندیده بودم. امروز دیدم.

برف که میآید فکر میکنم یک اتفاق نادر افتاده.
قدیم، از سر شب آسمان را نگاه میکردیم ببینیم قرمز است یا نه؛ اگر قرمز بود، احتمال میدادیم که بالاها برف بیاید و مدرسهی ما را هم تعطیل کنند. گاهی هم که میآمد، نامردها فقط یک تا پنج را تعطیل میکردند. ما هم که شمارهی منطقهیمان هیچ وقت تک رقمی نشد...
امروز محل ما فقط "سرد" بود.

صد دانه ياقوت دسته به دسته/ با نظم و ترتيب یک جا نشسته/ هر دانهاي هست خوشرنگ و رخشان/ قلب سپيدي در سينهی آن/ ياقوتها را پيچيده با هم/ در پوششي نرم/ پروردگارم/ سرخ است و زيبا نامش انار است/ هم ترش و شيرين هم آبدار است. از اینجا، اشعار کتابهای فارسی دوران کودکی را بخوانید.
این عکس، سوغاتی چشمهایش از سفر به "مرز" است.
انجام وظیفه همراه با منت، اولین چیزیاست که به ذهن میرسد؛ اما من احتمال را به نابلدی تبلیغاتچیهای دولت میدهم. نیتشان خوب استها، بلد نیستند انگار. آخر انجام وظیفه که هدیه نیست.

شنیده بودم تندخوست؛
نبود.
بوی تند ادکلناش باعث شد یک روز تمام سردرد رهایم نکند.
خوشبو بود انصافا.
یک راهروی عکس درست کردهاند و تصاویر احمدینژاد را به نمایش میدهند؛ با عنوان دستاوردهای دولت نهم!
"کیهان بچهها"، یک مداد و یک بسته شکلات آیدین و یک ورق سفید گذاشتهاست تا بچهها را سراسیمه به سمت خود بکشاند...
کروبی از ساعت چهار تا هشت چرخ میزد در غرفهها.
بازار عکس گرفتنهای "شهرستان" با شخصیتهای مملکتی داغ بود.
خبرنگاران فارس هم انگار به زور آمدهاند و غرفه زدهاند! همان کارهای روتین خبرگزاری را میکنند و هیچ هم مردم عادی را -که ما باشیم- به حساب نمیآورند.
وسطهای راه هم یکهو موکت پهن کردهاند که نماز بخوانیم.
















