

در حاشیهی مراسم عزاداری حضرت زهرا (س) در میدان ولیعصر

در حاشیهی مراسم عزاداری حضرت زهرا (س) در میدان ولیعصر
توی ماشین بودم که جلوی چشمام یه موتوری زد به گربه. حیوونی چندتا ملق خورد و شروع کرد به دویدن دور خودش. هی میچرخید وسط خیابون. چند دوری چرخید و دوید سمت پیاده رو و شروع کرد به غلت خوردن روی زمین. بعد خودشو پرت کرد توی خاک باغچهی کنار خیابون. بد جوری میپیچید به خودش. ماشین دور شد و ندیدم چهجوری و کی آروم شد؛ اصلا آروم شد؟ زنده موند؟ اعصابم خورد شده بود که چرا نمی تونه با دستش تنش رو ماساژ بده. زبون هم نداره که بگه به کسی. یادم افتاد "خدا" حواسش به گربههه هست. برای گربه دعا کردم...
پینوشت: میگن اگه جنازهی گربه رو دیدید که مرده، صدقه بدید.
آخرین نمونهی این درگیری را یکی از رانندگان عزیز برای حضار در تاکسی بازگو کرد. این عزیز زحمتکش، در باب انتخابات فرمود:
موندم برای رای دادن حرف دلمو گوش کنم یا عقلمو. دلم میگه کروبی، عقلم میگه میرحسین.

مثلا حالا اون گل قرمزه نیلوفره؛ حالا فرض کنید دیگه. قبرشم تنهاست بنده خدا.

در مدتی که زنگ ورزششان را تماشا کردم، فهمیدم در زنگ ورزشهای بالاشهر هم هرکس، هرکاری دوست دارد میکند. بعدش هم اینها بزرگ میشوند و در ردهی ملی گند میزنند، میافتد تقصیر دولت وقت.
شهرک غرب. چشمچرانی از طبقهی دوازدهم.

مشهد. مجتمع الماس شرق. اواخر اسفند 87.

چه حالی داد برفش، از زمان مدرسهها هم بیشتر حال داد؛ داشتم کله پاچه میخوردم، یه دفعه منزل و بچهها و اینا جیغشون بلندشد که بررررررررررررررررررف، همه ساختمون رفتیم تو تراس. خیلی لحظات شهرستانی بود. آخه تو جنوب تهران زمستونا خنکه فقط!!!! چه برسه بهار.

مزارع اطراف شهرستان ورامین. 26 اسفند 87. مجاور خط آهن تهران مشهد.
پینوشت: به یاد "حنا، دختری در مزرعه".

مشهد مقدس؛ ورودی حرعاملی حرم مطهر رضوی. شب اول فروردین 88.

شهرستان گرمسار؛ در مجاورات ایستگاه راهآهن. 26 اسفند 87.

مشهد مقدس؛ مجتمع تجاری الماس شرق. 29 اسفند 87.
زندگی باید کرد!

دامغان، در مجاورت راهآهن. 26 اسفند 87.

تهران، اسفند 87، حوالی پالایشگاه تهران.

با یک دنیا بدبختی و بیپولی برای مردم از اینا میزند، ملت هم با این صداها، حال و هوای بهار را مثلا حس میکنند و شیرینیاش را میدهند... سهماش از بهار، به جای لباس نو و عیدی و آجیل و عید دیدنی و مسافرتهای داخلی و خارجی، "آواز خوش کلاغ" است. یاد بچههای آسمان افتادم این اواخر متن.
خیابان ولیعصر - حوالی زعفرانیه - خط اتوبوس تجریش هفت تیر - با هادی

میگفت خودش مستندساز بوده. مسلط هم بود به دوربین و اینها.
تهران؛ خیابان کریمخان.

تهران؛ حوالی میدان بهارستان. بهمن 87.
خیابان وزرا؛ کمی بالاتر از هیاهوی صف طولانی سینما آزادی.



تهران، خیابان جمهوری اسلامی. نرسیده به فلسطین.


این قافلهی عمر عجب میگذرد.
مشمحمود یک پسر داشته که شهید شده. زنش هم چند وقت پیش فوت کرده. هیچ چیزی هم ندارد در دنیا غیر از این چرخ. دم سوپرمارکتی سرکوچه پاتوق دارد. خلاصه کارش گیر دنیاست بنده خدا. ولی عاقبتش فکر نکنم گیر باشد.
البته از دنیای تجرد؛ مبارکاش باشد انشاالله. 

آخوند روی ویلچیر ندیده بودم. امروز دیدم.

برف که میآید فکر میکنم یک اتفاق نادر افتاده.
قدیم، از سر شب آسمان را نگاه میکردیم ببینیم قرمز است یا نه؛ اگر قرمز بود، احتمال میدادیم که بالاها برف بیاید و مدرسهی ما را هم تعطیل کنند. گاهی هم که میآمد، نامردها فقط یک تا پنج را تعطیل میکردند. ما هم که شمارهی منطقهیمان هیچ وقت تک رقمی نشد...
امروز محل ما فقط "سرد" بود.
این عکس، سوغاتی چشمهایش از سفر به "مرز" است.
انجام وظیفه همراه با منت، اولین چیزیاست که به ذهن میرسد؛ اما من احتمال را به نابلدی تبلیغاتچیهای دولت میدهم. نیتشان خوب استها، بلد نیستند انگار. آخر انجام وظیفه که هدیه نیست.
حتی چند کلمه هم نمیتوانم بنویسم که چقدر نامردیست کارشان.
اینها را ببینید:
1. رها کنید قطعهی شهدا را | امیر اسماعیلی
2. تصاویر تخریب قطعهی شهدا | جواد مقیمی



دوربین را که دید، اخم کرد و گفت مگر نمیدانی من از دوربین خوشم نمیآید؟ بعد از اخم هم یک نوشابه خنک و یک مُشت کالباس، مهمانام کرد.
در زمانهی ما، مراماش جز "تک"هاست! نوفللوشاتو بعد از پل حافظ، دست چپ، داخل کوچه اول.





این یک داستان کوتاه طنز است که با عکس نوشته شده. یک قضاوت سیاسی نیست.


چون اتوبوس سوار نمیشوم، پس میتوانم پشتشان را در مسیرم بخوانم. کار خوبیست به نظرم؛ حداقل برای من که حق قرآن را ادا نمیکنم در طول روز.

» تابلو ایستگاه میدان هفتتیر
چه دلخوشی داری پسرک! با کمال افتخار در بهشت زهرا س لخت شدهای و تمرین شیرجه میکنی. تو از تنها کسانی هستی که دوبار در بهشت زهرا لخت میشوند و تنشان را شسته میبینند! این بار درجایی غیر از غسالخانه...
چه دل پاکی داری پسرک!

» حوض وسط قطعهی شهدا در بهشت زهرا سلامالله علیها؛ با دوستان رفته بودیم.

» بهشت زهرا سلامالله علیها؛ با دوستان!

دنیا را میبینی آقای چشمهایش! من آن روزها منفی شش سالم بوده، شما هم منفی دو بودی... تبلیغات قدیمی ماندگارترند انگار. اسپری و شابلن بیشتر از بنر جواب میدهد. یادمان باشد به بالادستی بگوییم!!
» عکس در ضلع غربی میدان هفتتیر، زیر پل عابر، کنار بلیط فروشی گرفته شده است. ضلع غربی=روبروی مسجدالجواد
تاوان این شکست عشقی را انگار بچههای محل ما باید پس بدهند!
منتظر تاکسی بودم که دیدمش با دستِ پُر گردنش را این همه چرخانده تا...

"او" مسلمانست!
قبلهاش یک گل سرخ
جانمازش چشمه٬ مهرش نور
دشت سجادهی او
او وضو با تپش پنجرهها میگیرد
در نمازش جریان دارد ماه
جریان دارد طیف
سنگ از پشت نمازش پیداست
همه ذرات نمازش متبلور شدهاست
او نمازش را وقتی میخواند
که اذانش را باد
گفته باشد سر گلدسته سرو...




خیابان ولیعصر عج، روز شهادت حضرت فاطمه علیهاالسلام.
پدر و دختر. خیابان گوته. ساعت ۹ شب.
تابستان تمام شد و مشهد تابستانی را از دست دادم، یعنی طلبیده نشدم انگار.
دلتنگ آسمان مشهد شدهام!

» این بار گاه کیست که کیهان در آن گم است؛ میزان در آن معطل و کیوان در آن گم است (+)» سلام بر امام مهربان من (+)
بیرق گنبد حرم حضرت اباالفضلالعباس علیهالسلام؛ برافراشته شده در فرهنگسرای بهمن. گذاشتن این عکس، حاصل بیخوابی شب ششم ماه رمضان ۱۴۲۹ است. توصیه میشود به دوستان شبهای این ماه نخوابند !
بس که اینجا عکس "ماه" گذاشتم، خسته شدم. شاید چون عکس دیگری بلد نیستم بگیرم و شاید نصف شبی چرت و پرت میگویم...
همینی که هست.
عجب رانندهی قدرشناسیست.
لوگوی شبکهی سوم را هم به عنوان تهیهکننده "نود" در گوشهی سمت چپ استفاده کردهاست.
احتمال میدهم فامیل مشترک فردوسیپور و پورمحمدی باشد.








