چاپ نیمه شب - پنجاه و یک - دخترک
وسایلمان را از دستگاه رد كردیم و داخل شدیم. آنجا دیدم همان مرد دارد
دختر بچهاش را آرام میكند. دختر گریه میكرد و وسط گریه هم چیزهایی
میگفت كه فقط پدرش میفهمید. مرد گفت: باباجان اشكال نداره، مگه نمیخوای
آقا را ببینی خوب باید عروسكت اینجا بمونه. بریم یكی دیگه برات میخرم.
دخترك همچنان گریه میكرد. مرد گفت: اصلا بیا بریم آقا كه آمد، به خود آقا بگو عروسكت را گرفتند. جلو رفتم دست به چانه دخترك گرفتم و گفتم: عموجان اشكال نداره، موقع برگشتن عروسكت را بردار. دخترك ولی به حرف ما توجهی نمیكرد. اشك از گوشه چشمهایش در میآمد و روی صورتش سر میخورد پایین. دلم برایش سوخت. همین طور برای پدرش كه تقریبا هیچ راهی برای آرام كردن دخترك پیدا نمیكرد و این حال را فقط كسانی میفهمند كه دختر كوچك داشته باشند. نمیتوانستیم بایستیم و باید میرفتیم. دخترك ماند با پدری كه جلویش نشسته بود و زانویش را زمین گذاشته بود و سعی میكرد آرامش كند.

بلند شدم و دوباره نگاه كردم. یك دفعه دختركی روی دوش پدرش وسط جمعیت توجهام را جلب كرد. همان دختركی بود كه یكی دو ساعت پیش به خاطر عروسكش گریه میكرد. حالا روی دوش پدرش بود، نیشش تا بناگوش باز بود، عروسكش را بغل گرفته بود و رهبر را نگاه میكرد. معلوم نبود عروسك را چطور پس گرفته بودند. یكی از رفقای عكاس را صدا زدم و گفتم فلانی از آن دخترك عكس بگیر. نمیتوانست روی داربستها بایستد. كمكش كردم، كمرش را گرفتم و او هم عكسش را گرفت. چقدر ته دلم خوشحال بودم از خوشحالی دخترك و احتمالا پدرش و این حرف را تا كسی دختر كوچكی نداشته باشد، نمیفهمد.
مهدی قزلی | 29 سال بعد در کنار کرخه | 1389

دخترك همچنان گریه میكرد. مرد گفت: اصلا بیا بریم آقا كه آمد، به خود آقا بگو عروسكت را گرفتند. جلو رفتم دست به چانه دخترك گرفتم و گفتم: عموجان اشكال نداره، موقع برگشتن عروسكت را بردار. دخترك ولی به حرف ما توجهی نمیكرد. اشك از گوشه چشمهایش در میآمد و روی صورتش سر میخورد پایین. دلم برایش سوخت. همین طور برای پدرش كه تقریبا هیچ راهی برای آرام كردن دخترك پیدا نمیكرد و این حال را فقط كسانی میفهمند كه دختر كوچك داشته باشند. نمیتوانستیم بایستیم و باید میرفتیم. دخترك ماند با پدری كه جلویش نشسته بود و زانویش را زمین گذاشته بود و سعی میكرد آرامش كند.

بلند شدم و دوباره نگاه كردم. یك دفعه دختركی روی دوش پدرش وسط جمعیت توجهام را جلب كرد. همان دختركی بود كه یكی دو ساعت پیش به خاطر عروسكش گریه میكرد. حالا روی دوش پدرش بود، نیشش تا بناگوش باز بود، عروسكش را بغل گرفته بود و رهبر را نگاه میكرد. معلوم نبود عروسك را چطور پس گرفته بودند. یكی از رفقای عكاس را صدا زدم و گفتم فلانی از آن دخترك عكس بگیر. نمیتوانست روی داربستها بایستد. كمكش كردم، كمرش را گرفتم و او هم عكسش را گرفت. چقدر ته دلم خوشحال بودم از خوشحالی دخترك و احتمالا پدرش و این حرف را تا كسی دختر كوچكی نداشته باشد، نمیفهمد.
مهدی قزلی | 29 سال بعد در کنار کرخه | 1389

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم فروردین ۱۳۸۹ ساعت 0:21 توسط محمد آرمند
|
