گفت: «تدارك ببينيد، قرار است ایشان در مراسم تشيع شركت كنند». گفتم: «چرا از قبل نگفتيد كه ما آمادگی داشته باشيم؟» گفت: «ساعت 8:30 صبح به من زنگ زدند و پرسيدند شما نرفتيد مراسم تشييع؟»، گفتم داريم می‌رويم؛ فرمودند: «مراسم تشييع در حوزه‌ی هنری است؟» گفتم بله. فرمودند: «من دلم گرفته، دلم غم دارد؛ می‌خواهم بيايم».

پيكر سيدمرتضی بر دوش مردم در مقابل حوزه‌ی هنری تشييع می‌شد.‌ ماشین در خيابان سميه ايستاد.‌ آقا پياده شدند و كنار پيكر سربازشان ايستادند و زير لب زمزمه كردند: «إنا لله و إنا إليه راجعون». بعد در جستجوی خانواده شهيد، نگاهی به اطراف انداختند اما به‌خاطر ازدحام مردم نشد از نزديك خانواده‌ را ببينند و گفتند: «از طرف بنده به خانواده‌ی شهيد تسليت بگوييد؛ گرچه من خودم هم در اين مصيبت داغدار هستم». بعد آرام و بی‌صدا در حالی كه چشم به تابوت سيدمرتضی دوخته بودند، به راه افتادند.

اواخر فروردین 72 بود، در صفحه‌ی اول قرآن خانواده‌ی آوینی نوشته شده بود: «به ياد شهيد عزيز، سيد شهيدان اهل قلم، آقای سيدمرتضی آوينی كه يادش غالباً با من است».

http://khamenei-pic.com/AX/weblog/avini.jpg

متن از اینجاست.